می روند آدم ها...
و از آن ها حتی خاطره هاشان هم باقی نخواهد ماند به راستی!!!
بی دغدغه تر از اکنون نبوده ام تا به حال.
امتداد
آینه گر نقش تو بنمود راست ... خود شکن ، آیینه شکستن خطاست
می روند آدم ها...
و از آن ها حتی خاطره هاشان هم باقی نخواهد ماند به راستی!!!
بی دغدغه تر از اکنون نبوده ام تا به حال.
درست هماکنون آمادهی مرگ بودهام.
هر که هستهای.... یقین خواهم داشت که تا کنون برایت رخ نداد که هفتهای را به تمامی چت بودی.
ساعات باقیمانده را نیز چت خواستم بود. مطمئن باشم.
« من یک انسانم. مطابق با دقیقترین تعریف آن. »
به غایت حس انسان بودن میدارم. حس دردآور اسارت. حس آزاد مزخرف!
دستگاههای حسکنندگی وجودم به سرعت، درست همانند یک بنز، در فعالیتند.
یکنواختی را نمیتحملم.
حتی دونواختی و سهنواختی را نیز هم...
یک بسیارنواختی تمام عیار را لازمم.
بر بلندای سکوی وجودم... درازنای صرف فعل دردناک بودن ایستانیده شده است.
واژهها چه بیعرضهاند...
و یا شاید حتی چه خوب ابزارهاییند!
پیامهایی به خاکستریترین سلول مغزم مخابره شد چندی قبل.
- « زندگی تو همینی خواهد بود که نظاره کردهای سوفار (SO FAR). »
- زندگانی را این چنین نخواستمی.
زندگانی باید طوری دگر خواسته شدنی!
- خسته شدم.
درست زمانی که ساخت طبقهی آخر رو به اتمام بودن
زلزله شدن
و من زیر آوار ویرانهی کاخ آرزوهاییم گم شدن.
گویی این داستان را پایانی نبودن...
تو را آرامشی ازلی بودن... مرا بیقراری ابدی بودن.
نمیدانم میتوانم از کدامین در ِ زندگی خارج شدن؟
محصور شکست شده بودن.
روزگار با تمام قدرت بیارادگی و رخوتم را به رخ کشیدن.
سیاه شدهام، سایه!
مانعی بزرگ، دقیقاً بر سر راه منبع نور، جا خشک کرده،
و این ظلمت است که مرا احاطه نمود به ناگاه.
زیبایی رودخانهی خشکیده را،
طراوت درختان قطع شده را،
شکوه مرگ جمعی چلچلهها را،
دلنشینی ویرانی سرزمینم را،
سرزندگی دوستان مردهام را،
لذت دقایق اسارت را،
سرعت گذشتن از میان میدان مین را،
گوارایی شربت جوشان را،
دیگر نتوانم خریدن کردن.
آه...
رفته میشوم
کشان کشان تا برزخی ماندگار
و اکنون که تحت فشارم.
نمیدانم از کدامین سوی به درونم نفوذ کردی...
یک ساله شدی...
زمان - تو و من را در آغوش میکشد گاهی...
گاهی نیز، هر یک را به دوردستترین سواحل ناآرامی پرتاب میکند.
تو به من گفتی که میمانی در مقابلم...
و من آن وقت که نه،
اکنون میفهمم که مقابله کردن با تو منتهی است به فنا.
قدم که میزنم، هر از گاهی، در دفتر خاطرات ذهنم،
به تو که میرسم، به چشمانت که مینگرم، لبخند که میزنی،
شیرین که میشوی، محظوظ که میشوم، دیگر توانی نمیماندم.
تو چرا نمیخواهی قبول کنی،
که تأثیرگذارترین لبخند دنیا از آن توست؟
سورئالترین رابطهی واقعی جهانیم من و تو!
فراتر از رئال!
سور واقعیت!
خنده میزند این که ما را میخواند اکنون.
مثال دیگری سراغ دارد مگر؟!
مسلم است که ندارد.
خندهترین خوانش جهان از همین بیمثالی نشأت میگیرد.
یک ساله شدهای و هنوز بیخبرم از تو...
یک ساله شدی و در ماورایی به راستی.
تو مینمایانی...
تو نمایانی...
نمیآیانی خویشتنت را بر وجودک نازکک منک؟
شاید خواست خودم بود... اما:
نمیخواستم این طور شود که شد!
رج.ک. به: http://aaraamesh.blogfa.com/post-62.aspx
چرا همه ی اتفاقات مهم من باید تو نهمین روز ماه رخ بدهد؟!؟!؟!
دارم یه حس عجیبی نسبت به این نهمه پیدا می کنم!!
یک شکست در چشمان تو رخ می دهد...
تو مرا بی دریغ به آن سوی رودخانه می خوانی ...
و من عکس تو را بوسه زنان از روی آب در آغوش می کشم.
چنان خوشم که گویی در پوست خویشتنم جایم نیست دیگر.
مدهوش جام زمانم.
بار دیگر این خدای بسیار مهرورزنده بود
که مرا متوجه قدرت و لطفش کرد.
ای خدا، شکر!
هر موقع که درگیر یک مطلبم،
و تصمیم می گیرم یه کتابی رو مطالعه کنم،
در جا توی همون کتاب مشکلم حل می شه!
ای خدا! آخه چه جوری این نعمت بزرگتو شکر کنم.
کتاب اشتباه سوزنبان از استادم رو مدت هاست خریده ام
ولی نتونستم بخونمش!
می دونید چرا!؟
چون الآن ذهنم درگیر مطالبی شده
که قراره با خوندنش حل بشه!
ای خدا، شکر!
ای خدا، شکر!
ای خدا، شکر!
.
.
.
و حالا
خودنمش...
واقعا" حرکت منفی بر روی محور زمان جالبه!
آدم بعضی مواقع به یاد اتفاقاتی می افتد
که قرار است بعدا" برایش اتفاق بیافتد!
خیلی عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای خدا..... شکر!
به نتایج عجیبی رسیده ام.
شاید این بار به جایی نرسم.
رویاهای زیبای من،
ای رویاهایی که تا 24 بهمن ماه 1387 خورشیدی،
به مانند انوار خورشید طلایی و درخشنده بودید،
ای رویاهایی که پس از آن حادثه،
رنگتان که نه ...
کلا" خودتان روی به زوال نهادید.
زندگی من هم مثل احسان خواجه امیری
فنجان نصفه ای از نوع خاصی قهوه شده است
که هر چه در آن شکر بریزند، همچنان همان تلخی نابش را دارد.
----------------------------------------------------------------------
نتیجه 1 : هر زمان که شروع کنی، دیر است!
نتیجه 2 : با زمان که پیش روی، تو را پس می زند.
نتیجه 3 : زمان محکم ترین میله ی زندان زندگی است.
نتیجه 4 : چه کسی می خواهد چیزی شود که خدا نمی خواهد؟
من که نمی خواهـــــــم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لطفا" مطلب زیری رو دوباره بخونین:
از جمله ی این رخداد ها می توان اشاره کرد به :
- اول این رو به این رنگ بگم که:
آقای نبوی حتی از یوزپلنگ هم سریعتر می دوند در فوتبال!
بعد از ایشون فقط کاکا رو دیدم که بتونه این قدر تند بدوه توی مستطیل سبز.
آقای نبوی در جناح راست و پویا در جناح چب دو پیستون فرز هستند و زهرشون برای تیم حریف کشنده است.
ولس این بار هر دوشون کلی کیف کرده بودن که زحماتشون بی نتیجه نمی مونه و یه نفری هست که هر چی توپ میارن می زنه توی گل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته یادم رفت یه کمی از خودم تعریف کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- دیر آمدن حج مهدی
- گل به خودی ِ یوزارسیف
- خوردن ۱۰ الی ۱۳ تا گل توسط جعفر
- نزدن ۲۰ الی ۱۰۰ تا گل صد در صد توسط حج مهدی و میثم
- دو رقمی شدن اختلاف تعداد گل های دو تیم!
- بازی استثنائی پویا با داشتن حالت تهوع (این سوتی مال بقیه است ها!)
- و بلاخره به ثمر رساندن ده ها گل توسط اینجانب!!!!!!!
(همه رو گفتم که به آخریش برسم!!!
)
دشــــــــــــــــــــــــــــت تاریک - زمین سرخ - زمان تلـــــــــخ
به هر گوشه تنی بود - که صد مزرعه ی زخم - به بر داشت...
نه ســـــــــــــــــــر داشت - نه پــــــــــــــــــــــــــــــر داشت!
درسی خوانده ام به نام «تحقیق در عملیات».
که در آن خواندم:
اگر عرضه و تقاضا هماهنگ نباشند، مسئله نا متعادل بوده و دو حالت داریم:
عرضه < تقاضا --- > بسنده کر دن خریداران به مقدار کالای موجود در بازار
عرضه > تقاضا --- > تحمیل هزینه ی انبارداری به تولید کننده
و نیز آموخته ام که:
ابتدا باید در حالت تعادل جواب پایه ای اولیه ای بیابیم و سپس در صدد بهبود آن برآییم.
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1: خداوند هر آن قدر که بخواهی بر تو عارض می کند.
پی نوشت 2: هر آن قدر که از تو خواستند ارائه نما.
( رجوع شود به کاسه های سوخته که داغ تر از آش بوده اند. )
فردوس نقشه ایست ز ایوان کوی تو - یوسف اسیر جلوه و مبهوت روی تو
شیعه خبرنگار غدیر اســـت در جهان - کفش تمــــــام شیعه نثار عدوی تو
گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مال من نیست. من، یک جزء از هیچ بزرگ دنیایی هستم که بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ اراده ایی به اینجا تبعید شده ام. به همهمه ی مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام . محیط من را هاله ای سیاه و غلیظ از دود پوشانده است و بر فراز سر شاید خدایی و آسمانی به وسعتی که نمی دانم اما شاید، به وسعت ندانسته هایم اطرافم را آدمهایی گرفته اند که هر کدامشان مثل من بدون اینکه بدانند برای چه بر سنگ فرشی از باقی مانده ی مردگانشان ،قدم می زنند و گاهی هم برای اینکه چیزی گفته باشند، زیر لب زمزمه می کنند...
من جز لاینفک ـ دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح ِ توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای
به مرکزیت نوری دست نیافتنی می چرخند .
می دانم روزی ، به دلیلی که هیچ ارتباطی به من نخواهد داشت در حفره ای تاریک که هیچ گاه متعلق به من نخواهد بود مدفون می شوم . انگار نه انگار که بودنی برایم بوده است و انگار نه انگار که رفتنی ، این موضوع نه به من مربوط می شود و نه هیچ کس دیگر این موضوع یک اتفاق ساده است ، یک اتفاق ساده ی مسخره برای اینکه
تنوعی باشد.
به نقل از وبلاگ شادی - پست خدایا - قسمت نظرات - آقای حمید عسکری
هر گناه علاوه بر گناه بودنش
جای یک کار خیر را می گیرد...
جلوگیرنده از انجام یک کار خیر هم می شود!
یعنی سه ضرر.
از حساب به در می رود!!!!!!!!!!
--------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
خدایا...
صد کرور شکر نثارت می داریم که باران رحمتت را بر
شهر زیبای خویش ارزانی داشتی.
صد کرور شکر که زنده گردانیدی زنده رود زایشگرمان
را به لطف بی شمارت...
و ما را نیز به سرزندگی آن...
یا شیخ، عاقبت دعایتان اجابت شد.
دست مریزاد!!!
هر چی به سرمون میاد لیاقتش رو داریم.
طرفداران تیم استقلال لایق این تیمند.
تیم استقلال لایق بازیکنانشه.
اگه مدافعین استقلال اشتباه می کنند
و بلافاصله تعویض می شن لایق اون مربی اند.
و ما لایق تماشای یک بازی بکش بکشیم!
...
پس شک نکن اگه بابات نگرانته لایق نگرانی هستی.
و اگر هم کاری به کارت نداره لایق رها بودنی.
می خوانمت.....
مسکوت.... سراسیمه...........
تا برتارک این لحظه که آبستن راز زمزمه ی مگویی است
قدم گذاری
تاشاید......
حجم بی صدای این زمزمه را صدا بخشی
زمان می تازد...
ومن هنوز می بارانم....
وسرایشی نیست هنوز....
sAma.تاریخ۴/۸/۸۷
دوست ندارم بگویم: "دوست ندارم فلان کار را انجام دهم."
از این پس تصمیم دارم بگویم:
"از این پس تصمیم دارم نگویم فلان کار را انجام نمی دهم."
ایراد من این است که مثل خودم، یکسانی روزمرگی هایم خسته ام می کند.
اگر چنین نبودم هر لحظه به طرز معجزه آسایی متفاوت بودم از لحظه ی پیشینم.
.
.
.
سختم است.
خیلی سختم است.
دیگر نمی توانم بی فایده بمانم.
وقت مفید رفتن است!
این جانب - یک فروند موجود تک بعدی - به شمار هم نمی روم حتی!
هزار افسوس که به هر کاری رسیدم - از سایر امور جا ماندم!
خداوندا،
جز تو را در مقام مطلق نمی بینم.
( بک یا الله ) - که حرف های امشب مرا نادیده مگیر.
----------- > من که ناچیزم.
پس دست به دامن بزرگان ِ عالم، "بنده" های واقعی ِ تو می گردم به طلب ِ
شفاعت ِ من، نزد ِ تو.
به حق ّ رسول با کرامت ترینت، سرور کائنات ِ عالم
( و الهی، بمحمّد ٍ ) – که هیچ مؤمنی را بی آبرو مگردان.
و به حقّ یاور و حجّتش، امیر عادل ِ مؤمنان
( و الهی، بعلیّ ٍ ) – که قرض مقروضین از خزانه ی غیبت بپرداز.
و به حقّ پشت و پناهش، برترین ِ زنان جهان
( و الهی، بفاطمۀ ّ ) - که زنان مؤمن جهان را عفّت ِ دو چندان عطا فرما.
و به حقّ پسر تنهایش، سرور جوانان بهشتی
( بالحسن ِ ) – که تنهایان را پناه ده.
و به حقّ برادر مظلومش، خون ِ خدا
( بالحسین ِ ) – که دعای خیر ِ شهدا را نصیبمان بگردان.
و به حقّ فرزند بیمارش، سرور سجده کنندگان عالم ِ وجود
( بعلیّ بن الحسین ِ ) – که بیماران را شفای عاجل عنایت بفرما.
و به حقّ فرزند دانایش، دربرگیرنده ی دانش ها
( بمحمّد بن علیّ ٍ ) – که دانش دوستان را علیم و آگاه بمیران.
و به حقّ فرزند آموزگارش، سردمدار مذهبیّون جهان
( بجعفر بن محمّد ٍ ) – که معلّمان فداکار را اجر فراوان ده.
و به حقّ فرزند آرامَش، اسیرترین بی گناه ِ عالم
( بموسی بن جعفر ٍ ) – که زندانیان بی گناه را آزاد نما.
و به حقّ فرزند والا مقامش، برترین پادشاه بشری
( بعلیّ بن موسی ) – که لایق ها را حاکم، و حاکم ها را لایق کن.
و به حقّ فرزند عزّتمندش، سرور پرهیز پیشگان جهان
( بمحمّد بن علیّ ٍ ) – که ابرارت را بلندمرتبه تر نما.
و به حقّ فرزند بردبارش، ستوده ی مقام بشریّت
( بعلیّ بن محمّد ٍ ) – که بر مصیبت زدگان و گرفتاران، صبر جمیل هدیه فرما.
و به حقّ فرزند بی باکش، سرور نظام انسانی
( بالحسن بن علیّ ٍ ) – که بر سربازان وطن، شجاعت ریز.
و به حقّ فرزند ِ غائبش، حق ّ ِ مطلق، قائم ِ منتظـــَـر
( بالحجّۀ بن الحسن ِ ) – که غم نهفته ی دلش را با ظهورش برطرف بفرما.
هم اکنون که هستی!؟
مگر قبل ها که بودی!؟!؟!؟
مگر قبل تر ها بودی؟!!؟!؟
و فردایی شاید...
بهتر...
و یا شاید فردا تری ...
بهتر تر!!!