تبليغاتX
آیینه ای مقابل دیدگان ِ دل ِ تو

آیینه ای مقابل دیدگان ِ دل ِ تو

آینه گر نقش تو بنمود راست ... خود شکن ، آیینه شکستن خطاست

شاید دوباره بخواهم که بنویسم


این آرزوی دیرینه


که به دلیل احساس ناتوانی


هر آن چه را که از استعداد بود یا نبود، مچاله کرد.


باید دوباره بنویسم.


این روح من است


که تشنه نوشتن است.


دیگر چه رسد به دستانم!


+  تایپ شده در روز  یکشنبه 1391/02/24در ساعت  16:36  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

باید اعتراف کنم که دود از کنده بلند می شود.


باید فروتنانه اعتراف کنم که قلم در دستان چیره‌ی استادم به نرمش ماسه‌های لب اقیانوس‌های دانایی است.

+  تایپ شده در روز  شنبه 1391/01/19در ساعت  23:53  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

امروز نشستم و قشنگ شمردم...

12 کار برای انجام دادن تا پایان خرداد 91 دارم


بی اغراق هر کدامشان بیش از یک ماه زمان لازم دارند تا خوب از آب در آیند.


باز هم افتاده ام در چاله‌ی زمان! باید ساعت‌ها را کش بدهم دوباره!

+  تایپ شده در روز  جمعه 1391/01/18در ساعت  1:6  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

تقدیم به فرد شماره اول یکی از ورزش های این روز ایران عزیز!


وقتی این قدر نژادپرستی

که نمی توانی بپذیری تیم های ورزشی یک شهر

با سرمایه گذاری نتیجه می گیرند...


این تنها پشت پا زدن به فلسفه ی دوستی در ورزش نیست...


این تنها طرفداری غیرارادی از تیم محبوب نیست...


این تنها دم از اخلاق ورزشی زدن و آبروی ایران نیست...


این تنها حتی  نژادپرستی هم نیست....


این نادیده گرفتن انسانیت است...


عدل گریزی است....


بی شرفی است...


مگر عدل جز شرافت انسان است؟


و مگر شرافت حکم انسانیت نیست؟


ما چه جور منتظران مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستیم؟


که حتی برای مسائل بی مورد یا شاید بی تفاوت این قدر ناعادلانه و یک طرفه عمل می کنیم؟


دروغ هم می گوییم...


به هر قیمتی هم که شده ابزار تشدید دشمنی را فراهم می آوریم...


حتی جام را به سالن مخابرات می بریم

تا بعد از قهرمان نشدن یک تیم،

در مقابل چشمان حسرت زده ی بازیکنان و کادر فنی و تماشاگران آن تیم،

جام را به سالن پیروزی برده

و در دستان تیم تحت حمایتمان قرار دهیم!!!


هیهات از این نژادپرستی ایرانی!

در سرشتمان نهفته شده است.


طوری که نمی توانیم از آن جدا شویم.



برچسب‌ها: اخلاق
+  تایپ شده در روز  شنبه 1390/12/20در ساعت  17:44  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

تقدیم به خواننده ی خاموش وبلاگ من!


شعار نیست.


یک حقیقت است.

چاره ای هم جز بخشیدنشان نداشتم.


وجود یک معلم سرشار از بخشیدن و فراموش کردن است.


و وجود دانش آموزان هم سرشار از بچگی کردن و نفهمیدن است.


ما عادت داریم دیگر.


اما تصمیم در خروج از آموزش و پرورش کاملاً جدی است. 


اما این به معنای رها کردن معلمی نیست.


معلمی در سرشت من است.


سر نخ درست فکر کردن را به هر کس توانم، می دهم. 


بالاترین لذت این زندگی برایم همین است.


ممنون از راهنمایی هایت ای خواننده ی خاموش وبلاگ من!



برچسب‌ها: پاسخ
+  تایپ شده در روز  یکشنبه 1390/12/14در ساعت  0:8  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

دیگر یقین دارم که در آموزش و پرورش نخواهم ماند.


آخرین و تنها امید من به دانش آموزان عزیزم بود.


که در یک حرکت بدون توپ از جناح مخالف نشان دادند چقدر قدرناشناسند.


برچسب‌ها: دانش آموزان قدرناشناسی
+  تایپ شده در روز  پنجشنبه 1390/11/27در ساعت  20:34  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

شاید روزی فرا رسد که همین دانش آموزان معصوم من


جایی.... پشت میزی....


جلوی پای من برخیزند و با احترام کارم را راه بیندازند.


و آن زمان من آن قَدَر حظ کنم که نگو!


شاید روزی کسی از آنان به من زنگ بزند و با احساسی غریب مرا از پشت هزاران مایل سیم تلفن در آغوش کشد و ببوسد و گرمی بخشد و امید دهد و رغبت ایجاد کند و ...



به به! چه تصورات خامی!


اصلاً به نظر نمی رسد که آخرین سال تدریس من در جناب آموزش و پرورش باشد!



برچسب‌ها: احساس خود معلّم پنداری مفرط
+  تایپ شده در روز  دوشنبه 1390/11/17در ساعت  17:12  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

هر چقدر هم که درسشان خوب باشد... به ارزنی نمی ارزند.

مثلاً همین شاگرد من...

درس خوان است... ولی پررو و بی ادب.


گناهی هم ندارد... پدرش از او بی ادب تر بود.


مردک می گفت: من نظامی ام... فلان می کنم....

 چرا 18 ی دوستش را 20 کرده ای ولی 17 ی پسر مرا تغییر نداده ای؟؟؟


پ ن : هنوز نمره ها رد نشده بود. آن دو نمره هم به تحقیق دوستش تعلق گرفته بود.


برچسب‌ها: ژنرال ارتش, دانش آموز درس خوان, ارفاق دبیر, پسر عجول, پدر بی سواد
+  تایپ شده در روز  شنبه 1390/11/01در ساعت  18:16  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

می آزارم از تفرقه ای که از بطن این جامعه بیرون ناکردنی است...


در کمترین فواصل هم گویی از بن دندان ز هم بیزاریم.


ای دریغا که این نا به هنجاری ریشه ای در تاریخ این مرز و بوم دوانده است.


اقوام مختلف با هم...



استانهای مختلف با هم...


شهرستانهای مختلف یک استان...


شهرهای مختلف یک شهرستان...


روستاهای مختلف یک منطقه...


نژادهای مختلف یک روستا...



حتی طایفه های مختلف یک نژاد...


وای خدای من!!!

+  تایپ شده در روز  سه شنبه 1390/09/01در ساعت  20:41  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

اختلاف سطح تو با دیگری


طرز برخورد مردم را باتو


در مقایسه با سایرین


کاملاً تغییر می دهد.



--------------------------------------------------------------

مثال: رسد آدمی به جایی که ممکن است حتی پدرش مقابل او برخیزد!!!!


باور کن دیدم که می گم.


+  تایپ شده در روز  پنجشنبه 1390/08/12در ساعت  11:29  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

باید از بیخ برکنم این بوته ی تنبلی را.


برهوت شده است وجودم.


پر از خارهای بی برنامگی.

+  تایپ شده در روز  جمعه 1390/07/15در ساعت  1:48  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

متوجه شدم که می توان در گوشه ای کوچک از جهان هم، بزرگترین مردان جهان را یافت.


دوم ریاضی - ابن سینا - نصرآباد - جرقویه ی سفلی - اصفهان - ایران - خاور میانه - آسیا - زمین - شمسی - راه شیری

+  تایپ شده در روز  سه شنبه 1390/07/05در ساعت  18:40  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

یکی از هولناک ترین جملاتی که در کودکی می شنیدیم:


«یه برگه ی سفید بذارید رو میزاتون.»



+  تایپ شده در روز  دوشنبه 1390/06/21در ساعت  16:48  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

بیا و بنشین در قلبم که جای حقیقی توست.


گاه و بی گاه تکانی می خوری تا شاید مرا به خویشتم بازآری؟


می دانم


تو بی نهایت محبتی


نه ...


بی نهایت مهری ....


آه! باز هم نه....


بی نهایت عشقی.


خیس ِ خیس از باران عشقت به تاخت در مسیر زندگی می تازم.


تو باید بمانی. باور کن.


تو  باید   بمانی!

+  تایپ شده در روز  چهارشنبه 1390/06/02در ساعت  0:1  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

تقدیم به استادم، که دفتر جلد قهوه ایش را دوست می دارد...


ای دفتر ِحافظه‌ی جلد پاره شده‌ی من!


تو را به آن دلیل که هی خیلی از خوبان روزگار را فراموش می کنی...


هرگز نمی بخشم.


تو را به آن دلیل که هی صفات واقعی یک مؤمن را فراموش می کنی...


هرگز نمی بخشم.


تو باید خیلی تمرین کنی شاید...


تا تو را ببخشم!

+  تایپ شده در روز  پنجشنبه 1390/05/27در ساعت  15:42  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

سعی نمودم دیگر به غیر از دلم به چیز دیگری اعتماد نکنم.

ولی به این مصیبت دچار شدم که:

کسی که دلش، چشمش باشد، 


چیزی که چشمگیرش باشد.... دلگیرش می کند.


«نمی دانم کی گفنه؟ شابد خودم اصلاً...»

+  تایپ شده در روز  چهارشنبه 1390/05/19در ساعت  22:49  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

منطق من منطبق بر زندگی است...


امتداد
+  تایپ شده در روز  چهارشنبه 1390/05/12در ساعت  19:35  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

نشانه ی یک مرد نابالغ این است که می خواهد به دلیلی شرافتمندانه بمیرد.


نشانه ی یک مرد بالغ این است که می خواهد به شکلی متواضعانه زندگی کند.

+  تایپ شده در روز  یکشنبه 1390/05/09در ساعت  15:19  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

شنیدم:


زنان نگران آینده اند تا زمانی که ازدواج کنند


و مردان هرگز نگران آینده نیستند مگر آن که ازدواج کنند...

+  تایپ شده در روز  پنجشنبه 1390/05/06در ساعت  21:50  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

یکی از بهترین دوستام واسه م این نظر رو گذاشته بود:


اگه از اول همه سعی نمی کردن زن را به جایگاه رفیع اجتماعیش برسونن الان وضعش این نبود ............هویتش از دست نمی رفت......میون این همه جارو جنجال واسه مرتفع کردن جایگاهش خودشو له کردن.......
شاید اگه حق آدم بودن فقط واسش قائل می شدن نیاز به بازیابی جایگاه و شان و منزلت و....نبود.....
بدبختی اونجاس که وقتی میخوان از حقش دفاع کنن اول میزنن تو سرش ...تحقیرش میکنن......



جناب مصطفی مستور می گه:


زن باید به جایگاهی برسه که نیازی نباشه براش یه روز اختصاص بدن با عنوان روز رن.


همون طور که برای سالمندان و کودکان و ... می گذارن.


این هم یک دیدگاهه دیگه.

+  تایپ شده در روز  سه شنبه 1390/05/04در ساعت  13:31  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  | 

به سختی!

+  تایپ شده در روز  یکشنبه 1390/05/02در ساعت  20:50  به قلم ِ شیوای جناب  سیا کلّه  |