این آرزوی دیرینه
که به دلیل احساس ناتوانی
هر آن چه را که از استعداد بود یا نبود، مچاله کرد.
باید دوباره بنویسم.
این روح من است
که تشنه نوشتن است.
دیگر چه رسد به دستانم!
آینه گر نقش تو بنمود راست ... خود شکن ، آیینه شکستن خطاست
این آرزوی دیرینه
که به دلیل احساس ناتوانی
هر آن چه را که از استعداد بود یا نبود، مچاله کرد.
باید دوباره بنویسم.
این روح من است
که تشنه نوشتن است.
دیگر چه رسد به دستانم!
12 کار برای انجام دادن تا پایان خرداد 91 دارم
بی اغراق هر کدامشان بیش از یک ماه زمان لازم دارند تا خوب از آب در آیند.
باز هم افتاده ام در چالهی زمان! باید ساعتها را کش بدهم دوباره!
وقتی این قدر نژادپرستی
که نمی توانی بپذیری تیم های ورزشی یک شهر
با سرمایه گذاری نتیجه می گیرند...
این تنها پشت پا زدن به فلسفه ی دوستی در ورزش نیست...
این تنها طرفداری غیرارادی از تیم محبوب نیست...
این تنها دم از اخلاق ورزشی زدن و آبروی ایران نیست...
این تنها حتی نژادپرستی هم نیست....
این نادیده گرفتن انسانیت است...
عدل گریزی است....
بی شرفی است...
مگر عدل جز شرافت انسان است؟
و مگر شرافت حکم انسانیت نیست؟
ما چه جور منتظران مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستیم؟
که حتی برای مسائل بی مورد یا شاید بی تفاوت این قدر ناعادلانه و یک طرفه عمل می کنیم؟
دروغ هم می گوییم...
به هر قیمتی هم که شده ابزار تشدید دشمنی را فراهم می آوریم...
حتی جام را به سالن مخابرات می بریم
تا بعد از قهرمان نشدن یک تیم،
در مقابل چشمان حسرت زده ی بازیکنان و کادر فنی و تماشاگران آن تیم،
جام را به سالن پیروزی برده
و در دستان تیم تحت حمایتمان قرار دهیم!!!
هیهات از این نژادپرستی ایرانی!
در سرشتمان نهفته شده است.
طوری که نمی توانیم از آن جدا شویم.
شعار نیست.
یک حقیقت است.
چاره ای هم جز بخشیدنشان نداشتم.
وجود یک معلم سرشار از بخشیدن و فراموش کردن است.
و وجود دانش آموزان هم سرشار از بچگی کردن و نفهمیدن است.
ما عادت داریم دیگر.
اما تصمیم در خروج از آموزش و پرورش کاملاً جدی است.
اما این به معنای رها کردن معلمی نیست.
معلمی در سرشت من است.
سر نخ درست فکر کردن را به هر کس توانم، می دهم.
بالاترین لذت این زندگی برایم همین است.
ممنون از راهنمایی هایت ای خواننده ی خاموش وبلاگ من!
آخرین و تنها امید من به دانش آموزان عزیزم بود.
که در یک حرکت بدون توپ از جناح مخالف نشان دادند چقدر قدرناشناسند.
جایی.... پشت میزی....
جلوی پای من برخیزند و با احترام کارم را راه بیندازند.
و آن زمان من آن قَدَر حظ کنم که نگو!
شاید روزی کسی از آنان به من زنگ بزند و با احساسی غریب مرا از پشت هزاران مایل سیم تلفن در آغوش کشد و ببوسد و گرمی بخشد و امید دهد و رغبت ایجاد کند و ...
به به! چه تصورات خامی!
اصلاً به نظر نمی رسد که آخرین سال تدریس من در جناب آموزش و پرورش باشد!
مثلاً همین شاگرد من...
درس خوان است... ولی پررو و بی ادب.
گناهی هم ندارد... پدرش از او بی ادب تر بود.
مردک می گفت: من نظامی ام... فلان می کنم....
چرا 18 ی دوستش را 20 کرده ای ولی 17 ی پسر مرا تغییر نداده ای؟؟؟
پ ن : هنوز نمره ها رد نشده بود. آن دو نمره هم به تحقیق دوستش تعلق گرفته بود.
در کمترین فواصل هم گویی از بن دندان ز هم بیزاریم.
ای دریغا که این نا به هنجاری ریشه ای در تاریخ این مرز و بوم دوانده است.
اقوام مختلف با هم...
استانهای مختلف با هم...
شهرستانهای مختلف یک استان...
شهرهای مختلف یک شهرستان...
روستاهای مختلف یک منطقه...
نژادهای مختلف یک روستا...
حتی طایفه های مختلف یک نژاد...
وای خدای من!!!
طرز برخورد مردم را باتو
در مقایسه با سایرین
کاملاً تغییر می دهد.
--------------------------------------------------------------
مثال: رسد آدمی به جایی که ممکن است حتی پدرش مقابل او برخیزد!!!!
باور کن دیدم که می گم.
دوم ریاضی - ابن سینا - نصرآباد - جرقویه ی سفلی - اصفهان - ایران - خاور میانه - آسیا - زمین - شمسی - راه شیری
گاه و بی گاه تکانی می خوری تا شاید مرا به خویشتم بازآری؟
می دانم
تو بی نهایت محبتی
نه ...
بی نهایت مهری ....
آه! باز هم نه....
بی نهایت عشقی.
خیس ِ خیس از باران عشقت به تاخت در مسیر زندگی می تازم.
تو باید بمانی. باور کن.
تو باید بمانی!
ای دفتر ِحافظهی جلد پاره شدهی من!
تو را به آن دلیل که هی خیلی از خوبان روزگار را فراموش می کنی...
هرگز نمی بخشم.
تو را به آن دلیل که هی صفات واقعی یک مؤمن را فراموش می کنی...
هرگز نمی بخشم.
تو باید خیلی تمرین کنی شاید...
تا تو را ببخشم!
چیزی که چشمگیرش باشد.... دلگیرش می کند.
«نمی دانم کی گفنه؟ شابد خودم اصلاً...»
نشانه ی یک مرد بالغ این است که می خواهد به شکلی متواضعانه زندگی کند.
شنیدم:
زنان نگران آینده اند تا زمانی که ازدواج کنند
و مردان هرگز نگران آینده نیستند مگر آن که ازدواج کنند...
اگه از اول همه سعی نمی کردن زن را به جایگاه رفیع اجتماعیش برسونن الان
وضعش این نبود ............هویتش از دست نمی رفت......میون این همه جارو
جنجال واسه مرتفع کردن جایگاهش خودشو له کردن.......
شاید اگه حق آدم بودن فقط واسش قائل می شدن نیاز به بازیابی جایگاه و شان و منزلت و....نبود.....
بدبختی اونجاس که وقتی میخوان از حقش دفاع کنن اول میزنن تو سرش ...تحقیرش میکنن......
جناب مصطفی مستور می گه:
زن باید به جایگاهی برسه که نیازی نباشه براش یه روز اختصاص بدن با عنوان روز رن.
همون طور که برای سالمندان و کودکان و ... می گذارن.
این هم یک دیدگاهه دیگه.